لینک مطلب ~ زمان انتشار : جمعه 12 تیر 1388 در ساعت 10:18 ~ چاپ مطلب
خانه ویران شد و پروانه ز ویرانه گریخت
شمع می بود که تا لحظه دیدار بسوخت
همه خفتند و سحرگه به در صبح رسید
چشم گریان مرا بین که چه بیدار بسوخت
متن کامل غزل در ادامه مطلب
دل مهجور من از فرقت دیدار بسوخت
دیده از غیبت طولانی آن یار بسوخت
خانه ویران شد و پروانه ز ویرانه گریخت
شمع می بود که تا لحظه دیدار بسوخت
همه خفتند و سحرگه به در صبح رسید
چشم گریان مرا بین که چه بیدار بسوخت
دوش در ظلمت شب بودم و تنهایی و غم
صندوق سینه ی من دور ، ز غمخوار بسوخت
گفتم امسال به وعدی دل ما خوش گردد
وعده سر آمد و مشتاق چنان پار بسوخت
وصل هر چند میسر نشود تا دم مرگ
جان نستوه بباید ، که به صد بار بسوخت
مهدیا باغ دلم را به بهاران خوش دار
ورنه در شادی بیگانه و اغیار بسوخت
سید ابوالفضل موسوی فاضل (فاضل)
نیمه شب ۱۰ رجب ۱۴۳۰
۱۳۸۸/۴/۱۰




