لینک مطلب ~ زمان انتشار : جمعه 12 تیر 1388 در ساعت 15:45 ~ چاپ مطلب
«دلم دوباره خبر میدهد ظهور تو را بدون فاصله حس میکنم حضور تو را به من مگو که نرفته چگونه باز آید؟ مسیر جاده خبر میدهد عبور تو را...»
موعود! شاعرم؛ شاعر چشمان بینهایتِ تو، که سبز یا سیاه، آسمان باز پرندههای خیال منند. که به گردشی، تقدیر عاشقان آخرالزمان را رقم میزنند. شاعرم؛ شاعر گیسوان رها در بادت، که سوار بر بیقراریِ نسیم، دلهای منتظران را برمیگیرد
و بیدلان را به داغ فراق میسوزاند. شاعرم؛ شاعر قامت بلیغت که بر فراز انتظار ایستاده است تا روز موعود، خورشید را کنار
بزند و بر آسمان جهان به عدالت نور بپراکند. شاعرم؛ بر کلمات وحشی افسار میزنم و رامشان میکنم. قابی از واژهها میسازم تا عکسِ خورشید را در آن بگذارم و برای شب زدگان بفرستم. شاعرم... امّا به غزل نام تو که میرسم، زبانم از گفتن وا میماند و دستم از نوشتن. به تماشای تصویر خیالت حیران میمانم و از تلفّظ نامت لال میشوم و چیزی نمیسرایم جز
شعر سکوت، شعر حیرانی، شعرِ بیشعری. موعود! دفتر غزلهایم پُر است از برگهای سفید: غزلهایی که برای تو گفتهام از کلماتی که در لفظ
نمینشینند، از تصویر بیرنگ تو که در خواب هم ندیدهام، از نام تو که بیصداست و در بطن
تمام صداها جاری است. رنگ و صدا وقتی به تو میرسند، از خود بیخود میشوند. ... و اگر بیایی... همه چیز رنگ میگیرد: دفتر غزلهای من، جهانِ بیعدالتِ بیفردا، دلهای
نیمهجان عاشقانِ غریب و آسمان خاکستری شهر من. اگر بیایی، همه زردها سبز میشوند: درختان هزار ساله که در حسرت قطرهای آب، خاک
خشک را با ریشههای خسته میکاوند، باغ بیبهار سرزمین من و چراغ راهنمای خیابان خدا. اگر بیایی...





