لینک مطلب ~ زمان انتشار : چهارشنبه 21 بهمن 1388 در ساعت 14:25 ~ چاپ مطلب
برای مادرم که لیلی ست
خدا مشتی خاک را برگرفت.میخواست لیلی را بسازد.
از خود در او دمید و لیلی پیش از آن که با خبر شود عاشق شد
سالیانی است که لیلی عشق میورزد...لیلی باید عاشق باشد
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد عاشق میشود
لیلی نام تمام دختران زمین است؛ نام دیگر انسان.
خدا گفت:به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است؛عشق...و هر که عاشق تر آمد،نزدیکتر است.پس نزدیکتر آیید،نزدیکتر.
عشق،کمند من است.کمندی که شما را پیش من می آورد.کمندم را بگیرید.
و لیلی کمند خدا را گرفت.
خدا گفت:عشق،فرصت گفتگو است.گفتگو با من.
با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد.
لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت:عشق،همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور میکند.
ولیلی مشتی نور شد در دستان خداوند...




