خروجی همکلاسی
 خروجی همکلاســـی

© این اثر ( نهنگ نارنجی ) متعلق به گروه طراحان هنرکاران | honarkaran است و هر گونه کپی برداری ، تغییر ، نشر یا فروش آن پیگرد قانونی دارد و استفاده از این طرف در وبیاست شما تنها مشروط بر اجازه کتبی از ناشر است

جستجو در همکلاسی

موضوع های همکلاسی
آمار همکلاسی

Add to Google
بازدید کل:6780508
Powered By BlogSky
blog.kntoosi.in
Page Rank :2/10

آرشیو همکلاسی

آرشیو بر اساس ماه



آرشیو براساس نام نویسنده


آخرین یادداشت های همکلاسی ها

  • افتخاری دیگر برای خواجه نصیر...
  • انفجار نیروگاه اتمی بوشهر با تبلت سامسونگ ( از رویا تا واقعیت )
  • بی حیایی تا کجا ؟؟؟؟
  • پاسخنامه دانش آموزی که صفر گرفت !
  • ما پدر داریم!
  • دانلود مراسم Golden Globe Awards و دریافت جایزه اصغر فرهادی
  • خ مثل امام خامنه ای
  • خ
  • کتاب آموزش ماکرومدیا فلش به زبان فارسی
  • سجاده زردوز که محرابِ دعا نیست...!
  • دوره های آزاد دانشگاه استنفورد
  • گریه کن سرباز...!
  • تسلیت
  • مستند مهار نشده
  • اختلاس کرده٬ نوش جونش...!!!
  • و در آن مه ناپیدا خورشید دگر پیدا ....
  • آیا الگوی اقتصاد ما آقای خاوری میباشد....؟؟!!
  • جوامع جوان٬ برای دشمن هدف است
  • غیر قابل درک !
  • دانلود آهنگ فرهاد زاهد - بی تو مقصد خیلی دوره
  • ایمیل ملی...
  • تسلیت
  • ادعا کردند که قانون‌گرا هستند....
  • فراخوان کانون تاتر دانشگاه صنعتی خواجه نصیر الدین طوسی
  • صرفا جهت اطلاع
  • خیلی خوبه که ...
  • اشعار فریدون مشیری برای پدرش
  • آزادی عربی آزادی ایرانی + تجربه آزادی فردی
  • فیلترنت ( آینده اینترنت در ایران ) !
  • آیا امام خامنه ای، صاحب علم خدادادی هم هستند؟
  • 4
  • قرار دورهمی همکلاسی ها!
  • برندگان مسابقات تابستانه و عیدانه همکلاسی!!
  • نظرسنجی مسابقه تصویرسازی تابستانه همکلاسی!
  • نظرسنجی مسابقه ادبیات تابستانه همکلاسی!
  • نظرسنجی مسابقه عکاسی تابستانه همکلاسی!
  • هذیان های یک سنگ
  • تنها 24 ساعت از مهلت مسابقات تابستانه مونده!
  • هرم نیاز آبراهام مزلو
  • ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران .
  • مداحی کار هر کسی نیست...
  • تنها یک هفته دیگر تا اتمام مهلت مسابقات همکلاسی!!
  • کشته شدنت برایمان کلیشه شده است...
  • تبعیدشدگان
  • ایران خودرو ؟ (( طنز ایمنی خودرو های این شرکت !! ))
  • آموزش برنامه نویسی وب
  • یک تجربه بی نظیر در خیابان ولی عصر
  • شبیه سازی سریعترین هواپیمای جت دنیا شکست خورد
  • تهران ؛ آنجا که چهار راه هایش سه رنگ دارند و مردمش هزار رنگ ..
  • persian pure art series
  • نویسنده : عباس احمدی | دسته : عشق و عاطفه
    منتشر شده به تاریخ : سه شنبه 26 مرداد 1389 در ساعت 20:48

    وقتی این انسانها نایاب میشوند ...!  (داستانک آدمای بزرگ)

    من عدالتم را از دست داده ام ....

    ایستاد جلوی اتاقکی که به آن میگفتند « تنورخانه »؛

    اما بوی نان تازه مثل همیشه حس خوبی، به او نداد. اصلا به خیالش نیامد که صغرابیگم نانوا،

    دارد نان می پزد. مردد بود به ماندن یا رفتن. به خودش می گفت : « بروم یا ......بمانم »

    وقت اذان بود. دست ها و پاهایش رعشه ی ضعیفی داشت.

    از خانه تا مسجد فاصله ای نبود. دیر هم نشده بود. به یک « لاحول» گفتن، در را میگشود، پا تند میکرد ، به مسجد می رسید؛ اما.....

    برگشت و دوباره نشست روی لبه ی حوض. چهره ی همسرش را در خیال خود مجسم کرد، خشمگین بود و بی آرام.

    سید با خودش فکر کرد:

    «چه قدر عجیب! هیچ وقت او را اینگونه ندیده بودم! دختر آن مرد بزرگ و با تقوا و این حرف ها! ....


    مشتی به آب حوض زد. دامن آبی آب، پر از چین شد. چند تا حباب گرد و توخالی بالا آمدند. بعد یکی یکی شکستند و محو شدند. سید فکر کرد :

    «حرف نابجا مثل این حباب ها عمر کوتاه دارد. توخالی است. می آید و می رود و

     هیچ خیری هم ندارد.»


    صدای اذان بلند شد.

    از بالای بام مسجد، بریر میان سال (خدمتکار مسجد) بود که اذان میگفت.

    سید برخاست و گفت: «الآن جماعت می آیند و منتظرم می مانند. اگر نروم، آنها چه خواهند گفت؟»

    چند قدمی برداشت. جلوی تنورخانه دوباره فکر و خیال برش داشت. به دلش افتاد که همسرش را صدا کند و دوباره با او حرف بزند. بعد هرچه در دل هر دوتای شان هست صاف شود. هرچند مقصر همسرش بود نه او، گذشت و بزرگی پس کجا رفته بود. خواست به در تنورخانه بزند که صدائی شنید.

    سلام آقا سید علی! خدا خیرتان بدهد! خدا عمرتان را زیاد کند!

    صغرابیگم بود. سر و روی خود را پوشانده بود و نگاه به زیر داشت. سید فوری به خودش آمد. سربلند کرد و جواب داد:


    « سلام خواهر. خدا تو و اهل خانه ات را سلامت بدارد! حال شویت چطور شد؟

    از خانه بیرون می آید؟ »


        صغرابیگم آه کشید. وسط ایوان آمد و دلش را از هوایی تازه پر کرد. بعد گفت:

       «چه بگویم آقا، سرفه هایش کم شده، اما تمامی ندارد. آمدم بگویم که سر نماز دعایش کنید!»

        چین های صورت سید پر رنگ شد. قفسه سینه اش تیر کشید.

    خدا شفایش بدهد. من همیشه دعاگویش هستم. باز هم برایش ختم ـ امن یجیب ـ

     می گیرم، حتما!

    صغرابیگم بغض کرد. با گوشه ی چارقدش، اشک از چشم های خود گرفت. وقتی برگشت طرف تنورخانه، با صدای ضعیفی گفت: «خدایا! به بچه های قد و نیم قدم رحم کن!»

    ناگهان سید یاد اذان افتاد. دیگر صدای بریر خدمتکار شنیده نمی شد. فوری در حیاط را باز کرد که برود. وقت اذان که می شد، همسرش به بدرقه می آمد. در را برایش با مهربانی باز می کرد و میگفت: «التماس دعا آقا! خدا پشت و پناهت!»

    او دختر علامه وحید بهبهانی بود؛ استاد بزرگ سید!

    اما الآن نیامد. فقط سید صدایش را از تنورخانه شنید که از صغرابیگم پرسید: «آقا رفت؟»

    و او جواب داد: « آره رفت مسجد!‌ »

    دل سید لرزید. دوباره در را بست و میخکوب شد. آب دهانش خشک شده بود و زبانش توان چرخیدن نداشت.

    برگشت طرف اتاق خودش و پا به درون آن گذاشت. آه بلندی کشید و نشست. حس کرد همه ی اتاق با قفسه های انبوه کتابها دور سرش دارند میچرخند. دست بر چشم ها گذاشت و زیر لب گفت:


    « لا حول و لا قوة الا بالله».


    لحظاتی گذشت تا آرام شد. فوری سجاده ی خود را باز کرد و ایستاد به نماز.... .

    حاج مصعب، کله اش را از پشت پنجره تو آورد و گفت: «شاید آقا بیمار شده...»

    میرزا خلیل بغدادی مهره های درشت تسبیحش را حرکت داد و گفت:

    «اما همین بعد از ظهر آمد از من ماست تازه خرید.»

    نمازگزارها ایستاده بودند.

    هی کله میکشیدند، خودشان را جلو میدادند، این پا و آن پا میکردند و خیره میشدند به در مسجد تا سید زودتر از راه برسد و نماز را شروع کند.

    پیرمردی از ته مسجد، بلند گفت:

    « این طوری که نمی شود، از فضیلت اول وقت می مانیم: یکی برود در خانه ی او »

    پیرمرد دیگر که کنارش بود ادامه داد:

     « درست است. خانه اش که آن سوی شط نیست، همین جاست. چهار پنج خانه بالاتر! »

    حاج مصعب گفت: «شما صبر کنید، من میروم!»

    عجله کن حاجی!

    خدا عزتت را زیاد کند. ما نماز نمی خوانیم تا برگردی!

    حاج مصعب گیوه هایش را پوشید و به عجله پا به کوچه گذاشت. دشداشه ای بلند داشت با عرقچین سفیدی بر سر. بلند قامت بود و میانسال. شغلش خیاطی بود؛ اما همه کاره ی مسجد به حساب می آمد.

    جلوی خانه سید که رسید، چند بار در زد.

    پسر سید بود که در را باز کرد.

    سلام پسر گلم. آقا کجاست، چه شده؟ چرا به مسجد نیامده؟

    پسرک با تعجب بیرون کوچه را نگاه کرد و پرسید: « نیامده؟ آمد که؟! »

    چشم های حاج مصعب از تعجب گرد شد.

    چی؟ آمده؟ کجاست؟ مسجد که نیامد. برو از مادرت بپرس، ببین کجا رفته!

    پسرک گفت: « خودم دیدم آمد. وقت اذان بود. »

    حاج مصعب عرقچین خود را برداشت. چند بار سبحان الله گفت. به ابتدا و انتهای کوچه با دقت چشم گردادند و گفت: « لا اله اله الله. یعنی کجا رفته؟»

    تا آمد برگردد مسجد، در خانه باز شد.

    سلام علیکم حاجی!

    سید بود. دل حاجی هری پایین ریخت. ایستاد و زل زد به او و فقط بریده بریده جواب داد:

    «علیکم السلام و رحمة الله.....ش .....شما!»

    سید دست بر شانه ی او گذاشت و پر مهر گفت:

    « من امروز در عدالت خود شک دارم. به همین خاطر نمیتوانم امام جماعت شما باشم؛ چون اگر امام جماعت عادل نباشد، نمی تواند بر مامومین نماز بخواند. خودتان بخوانید! »

    لب های حاج مصعب لرزید و چشم هایش دودو زد. او چه میگفت! در دلش فکر کرد:

    « مگر از آقا سید علی طباطبایی، در کربلا عادل تر و با تقواتر هم پیدا می شود؟ چه شده است؟ »

    چ... چرا آقا؟ مگر اتفاقی افتاده؟

    سید نیم خنده ی تلخی زد. بعد با خودش کلنجار رفت که بگوید یا نه.... چاره ای نبود ، باید میگفت.

    امروز همسر عزیزم حرف هایی به من زد. من هم کنترل خود را از دست دادم و در جواب او با تندی گفتم:

     « هر چه که به من گفتی، به خودت برگردد. »

    سید سر به زیر انداخت  و چند بار استغفار کرد. دانه های درشت عرق روی گوش ها و بالای پیشانی اش را پر کرده بود. حاج مصعب با تحیر به او نگاه میکرد.

    به همین خاطر من در عدالت خودم اشکال میکنم و نمی توانم امام جماعت شما باشم.

     به فکر کس دیگری باشید.

    یعنی...... یعنی برای همیشه؟

    تا زمانی که همسرم از من راضی شود و من را ببخشد!

    قطره های روشن اشک، گونه ها و محاسن جو گندمی سید را پر کرد. حاج مصعب فوری صورت او را بوسید و گفت:

    «ان شا الله همین فردا ما شما را در مسجد زیارت می کنیم.»

    او رفت.

    سید در را بست و به حیاط خانه بازگشت. دلش مثل سیر و سرکه می جوشید. وقتی کنار حوض رفت، دلش بیشتر از همیشه برای همسرش تنگ شده. لب حوض نشست و آهسته صدا زد:

    « خانم! کجایی ؟! »



     مختصری از شرح حال ؛

     

    علامه سید علی طباطبایی (ره) ،


    دانشمند و مرجعی بزرگ در زمان خود بود. او در سال 1161 قمری به دنیا آمد. اصل و نسبش به اصفهان می رسید.

    سید علی طباطبایی در فقه، اصول، تفسیر، حدیث و سایر علوم اسلامی، نابغه به شمار می آمد.

    یکی از کتابهای معروفش « ریاض المسائل » در علم فقه نام داشت که او را در میان علما به صاحب ریاض معروف کرد.

    او در تقوا، اخلاق خوب، امانت داری و پاکدامنی زبانزد همه بود.

    زمانی را در مقابل حمله ی وهابیون به کربلا، مردانه جنگید و آنها را همراه مردم، از شهر بیرون کرد.

    او در سال 1231قمری در کربلا از دنیا رفت و پیکر پاکش در پایین پای شهدا، در حرم امام حسین{ع} به خاک سپرده شد.


    ای کاش او فقط عبرت ما باشد.... همین.


    برگرفته از فصلنامه فصل رویش {شماره 4}

    بازنویسی داستان : مجید ملا محمدی

    ^     1 نظر




    در این مکان به زودی نگار خانه از آثار ارسالی نویسندگان همکلاسی که توسط اعضای اصلی دبیر خانه تایید شوند نمایش داده می شود
    { این وبلاگ در مرور گر های نسل جدید به جز Intenerexplorer بسیاز زیبا تر دیده می شود }