ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
امروز شعر جالب و زیبایی از فریدون مشیری یکی از شاعران معاصر رو براتون انتخاب کردم که در انتهای این شعر توصیه های جالبی رو برای فرزند خودش نوشته . توصیه میکنم حتما این شعر زیبا رو مطالعه کنید !

عمری پی آرایش خورشید شدیم
آمد ظلمات عصرو نومید شدیم
دشوارترین شکنجه این بوذ که ما
یک یک به درون خویش تبعید شدیم
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می
انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی ؟!
تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهری
آدمک آخر دنیاست بخند ...
من خیلی این شعر رو دوست دارم.
من از دست همه ناراحتم
از دست تو ، از دست من ، از دست خدا
فرصت نشد حرف بزنیم ، حرف بزنیم از ما
فرصت نشد بگوییم
چرا فاصله گرفته ای از من ، چرا شدیم جدا
تو بمان
من میروم ، تا آن آبادی دور
تا نا کجا
و شاید روزی برگشتم
که برای هزارمین بار از تو بپرسم
سلام ، خوبی ؟ ، میخندی ؟ ........ و باز این لبخند های همیشگی تو ..... تمام
و قصه ای که خیلی خوب تمام شد
و چه سست عنصر اند ؛ مردانی که ساعت ها رو پل هوایی می ایستند و میان پریدن و نپریدن در شک هستند و این کار را بارها تکرار میکنند - صدای مرا میشنوی مرد - بپر بپر - تمام کن این زجر و درد و ... . تمام کن .... تمام کن ....
مرد پرید و این بهترین پایان برای او بود
و . ح . ی . د
کودکی ها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی
برسوار اسب های چوبکی
من ، مانند کودکی هراسان ام ، رها شده در انتهای یک کوچه ی تاریک
من ، مانند پیر مردی نا توانم ، در میان جنگ و ستیز با پله های یک ساختمان بلند
من ، مانند آن بچه ی دبستانی هستم ، که کتابش را جا گذاشته و بغض کرده
من ، ...


منوچهر احترامی داستان نویس کودکان و نوجوانان بود که در اسفند 87 دیده از جهان فروبست.
متن فوقالعاده زیر داستان کوتاهی از اوست.
به گرداب بلا افتاده ام یا مصطفی دستی
به بحر غم گرفتارم علی مرتضی دستی
زحالات شب معراج دانستم یدالـــــــهــی
چرا دستم نگیری یا علی بحر خدا دستی
من را به هیچ کجای این زندگی پیچ در پیچ و پر از هیاهو امیدی نیست . بگذار در خلوت خود در روز های پاییزی با معشوقه ام ( باران ) عشق بازی کنم .
محبت باران - آغوش گرمش - صدای دلنشینش - و ... تعنه می زند به هزار انسان به هزار موجود دو پا که جز شکستن دل کاری بلد نیست .
تا توانی دلی بدست آور ....
و . ح . ی . د
با ماهی سیاه کوچولویش شنا کردیم٬ درد موش گرسنهاش را کشیدیم٬ پوست نارنجش را لمس کردیم٬ با الدوزش بزرگ شدیم و افسانهی محبتش را حس کردیم ...

ترجیح میدهم با کفشهایم در خیابان راه بروم و به خدا فکرکنم
تا این که در مسجد بشینم و به کفشهایم فکر کنم

