خاطرات یک اغتشاشگر از نماز جمعه تهران
خیابان ۱۲ فروردین بود؛ گمانم. گاز اشک‌‌آور زده بودند. نتوانستیم به نماز جمعه برسیم. داشتیم دل و روده‌هایمان را بالا می‌آوردیم. پیچیدیم از خیابان انقلاب توی ۱۲ فروردین و کنار جوی آب نشستیم. حال همه بد بود. پیرزن کنار دیوار ایستاده بود. زن میانسالی هم او را محکم گرفته بود. پیرزن سجاده به دست، می‌خواست به نماز جمعه برود و در آن شرکت کند. می‌گفتیم که نرود. می‌گفت هر جمعه می‌آیم.

چقدر دوست‌داشتنی بود؛ یاد مادربزرگ‌ها می‌افتادی. می‌گفت دو پسرش شهید شده‌اند و خدا، جوان‌ها را و ما را نگه دارد. می‌خواست برود. نمی‌توانست با سرعت بالا حرکت کند. چهره پر انرژی و صاف و ساده‌ای داشت.

... تا این‌که موتورسوارهای یگان ویژه آمدند توی خیابان. مردم نمی‌دانستند، فکر کردند دارند تیر هوایی می‌زنند. همه خمیده‌ خمیده فرار می‌کردند و کنار خیابان. صحنه دردآوری بود؛ تا آن‌که فهمیدند این صداها، صدای موتورهای آن‌ها است. پیرزن را گم کردیم. پیچیدیم توی یک فرعی دیگر خیابان ۱۲ فروردین. همه با دود سیگار و آتش و .... سرگرم بودند تا اثر اشک‌آورها را ببرند. صدای اذان می‌آمد؛ صدای الله اکبر. به پیرزن فکر می‌کردم؛ یعنی کجا رفت و چه بلایی سرش آمد...

هنوز هم توی فکر پیرزنم؛ مادر دو شهید بود. یعنی کجا رفت و چه شد؟ ای کاش می‌ماندم، حتی با حال خرابم...


منبع: سادلوح


مرتبط: هم اهالی امروز و هم آیندگان ؛ زنان ایرانی را می ستایند