داستان خاله سوسکه
یکی بود؛ یکی نبود؛ زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچ کس نبود.
یه‌خاله سوسکه بود که با پدری پیر، زندگی می‌کرد.یه روز،پدر به خاله سوسکه گفت:«من دیگه خیلی پیر شدم. دیگه نمی‌تونم به تو رسیدگی کنم.تو باید بری دنبال زندگی خودت.برو به همدون و شوهر کن به رمضون.منم اینجا تنها از پس خودم برمیام.»

این‌شد که خاله‌سوسکه راه افتاد و رفت که برسه به همدون،شوهر کنه‌به رمضون.

رفت و رفت و رفت تا رسید به یه قصابه.

قصابه گفت: «آهای خاله سوسکه! کجا می‌ری؟»

خاله سوسکه گفت:«اسم من خاله قزیه. بگو، لپ قرمزی، پیرهن پری.»
قصابه گفت: «خاله قزی، لپ قرمزی، پیرهن پری، کجا می‌ری؟»
خاله سوسکه جواب داد: «دارم می‌روم به همدون. شو کنم به رمضون. نون گندم بخورم. منت بابا نکشم.»
قصابه گفت: «زن من می‌شی؟»
خاله‌سوسکه:«زن تو؟!بگو ببینم،اگه زنت بشم،دعوامون بشه،منو باچی می‌زنی؟»
قصابه گفت: «با همین ساتور قصابی.»


خاله سوسکه گفت: «نه نه نه! من زن قصاب نمی‌شم! ...»


خلاصه خاله سوسکه بازم رفت و رفت و رفت، تا ...

و شبیه همین گفتگو بین خاله سوسکه(یا همان خاله قزی) با بقال و نانوا و ... هم انجام می‌شود و هر کدام می‌گویند که او را با ابزار کار خودشان کتک خواهند زد. بقال با سنگ ترازو، نانوا با وردنه و خلاصه بقیه هم به همین ترتیب. و خاله سوسکه(خاله قزی) هم با شنیدن اینها فرار را ترجیح می‌دهد.

اما آخر داستان:
... تا رسید به یه آقا موشه.
آقا موشه گفت: «خاله قزی، لپ قرمزی، پیرهن پری، کجا می‌ری؟»
خاله سوسکه گفت: «می‌روم به همدون. شو کنم به رمضون. نون گندم بخورم. منت بابا نکشم.»
آقا موشه گفت: «زن من می‌شی؟»
خاله سوسکه گفت: «زن تو؟! خوب بگو ببینم، اگه زن تو بشم، دعوامون که بشه، منو با چی می‌زنی؟»
آقا موشه گفت: «با همین دم نرم و نازکم.»


خاله سوسکه خوشحال شد و گفت: «آره! معلومه که زنت می‌شم! من زن آقا موشه می‌شم.»

و اینجوری شد که خاله سوسکه و آقا موشه با هم عروسی کردن و به خوبی و خوشی زندگی کردن...


_______________


پ ن 1: در پستی خطاب به مسئولین محترم آموزش نوشتم :


           عادت هم بد دردیست!

           عادت کردیم برای چیزی که حقمان است التماس کنیم.


           واقعا اینگونه نیست؟



پ ن 2: گویا همراه با نداهای دیگر ، ندای حق خواهی به شدت، مرده است!


پ ن 3: آقا لطفا بزن


پ ن 4: جون من بزن


پ ن 5: د ِ بزن د ِ!


پ ن 6: تــَــــــــــق


پ ن 7: آ  قربون پنج انگشتت برم.  یکی دیگه بزن!


پ ن 8: یکم بخار هم خوب چیزیست!


پ ن 9: یکی از دوستان رفته بود ساختمان مرکزی مشاهده کرد آقایون نشستند و مشغول بگو بخند هستند.

از یکی از مسئولین(آقای پ.ف) شنید که با اشاره به اینکه دانشجویان روزانه برای اعتراض سر جلسه حاضر نمی شن با اشاره به ما فرمود: اینا بخاری ازشون بلند نمی شه!

                                                             ها ها هاااا هاا

قاه قاه به ریش ما خندیدند!


خنده هم داره!

راس می گه خب!


متاسفم

_____________


مرتبط:

پیگیری درخواست تغییر زمان امتحانات

جهت سپاسگزاری از مسئولین محترم

[ بدون عنوان ]