این جا خرابه هایشام، منزل گاه اهل بیت
پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است. رقیه بااسیران دیگر وارد خرابه می شوند، اما دیگر تاب دوری ندارد.
پریشان در جستو جوی پدر است.
امشب رقیه، فقط پدر و نوازش های پدر را می خواهد. امشبرقیه علیهاالسلام است و عمه، امشب رقیه علیه السلام است و سر
بابا، امشبملائک آسمان از
غم دختر حسین علیه السلام در جوش و خروشند، امشب شب وداعرقیه علیهاالسلام و زینب علیهاالسلام است. او در آغوش عمه،
بوی پدر را بهیاد می آورد و
دستان پر مهر او را احساس می کرد.
بعد از ورود اهل بیت امام حسین علیه السلام به شام،
آنان را در خرابه ای نزدیک کاخ سبز یزید جای دادند. روزها آفتاب و شب ها، سرما به
شدت آنان را اذیت می کرد. علاوه بر آن، نگاه مردم شام که به تماشای خرابه نشینان می
آمدند، داغی جان سوز بود. روزی حضرت رقیه علیهاالسلام ، به جمع شامیان که در حال
برگشتن به خانه های خود بودند، اشاره کرد و ناله ای دردناک از دل برآورد و به عمه
اش گفت: ای عمه، اینان کجا می روند؟ آن حضرت فرمود: ای نور چشمم اینان ره سپار
خانه و کاشانه خود هستند. رقیه گفت: عمه جان مگر ما خانه نداریم، و زینب علیهاالسلام
فرمود: نه، ما در این جا غریبه هستیم و خانه ای نداریم، خانه ما در مدینه است. با
شنیدن این سخن، صدای ناله و گریه رقیه بلند شد.
سختی های اسارت، رقیه علیهاالسلام را به شدت می
رنجاند و او یک سره بهانه بابا را می گرفت، شبی در خرابه شام و در خواب، پدر را دید،
چون از خواب برخاست و چشم گشود، خود را در خرابه یافت و از پدر نشانی ندید. از عمه
سراغ پدر را گرفت و زینب علیهاالسلام بسیار گریه کرد و رقیه علیهاالسلام نیز با
عمه گریست. آن شب باز صدای عزاداری زنان اهل بیت بلند شد؛ مجلسی که نوحه سرایش رقیه
علیهاالسلام بود. از سر و صدای اهل بیت، یزید از خواب بیدار شد و پرسید چه خبر
است؟ به او خبر دادند که کودکی سراغ پدرش را گرفته است. یزید دستوری داد، سر پدرش
را برای او ببرند.
پرواز
به سوی پدر . . .
وقتی به دستور یزید، سر پدر را برای رقیه علیهاالسلام آوردند،
رقیه سر را در بغل گرفت و عقده های دل را باز کرد و هر چه می خواست با سر بابا گفت.
آن شب رقیه علیهاالسلام ، گم شده خود را یافته بود، اما بی نوازش و آغوش گرم.
پدر جان!
کدام سنگ دلی سرت را برید و محاسن تو را به خون
پاکت خضاب کرد؟
پدر جان!
چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پس از مادر از غم
فراق او به دامان تو پناه می آوردم ومحبت او را
در چشم های تو سراغ می گرفتم، اکنون پس از تو به دامان که پناه برم؟
پدر جان!
پس از تو
چه کسی نگهبان دختر کوچکت خواهد بود، تا این نهال نو پا به بار بنشیند؟
پدر جان!
پس از تو چه کسی غم خوار چشم های گریان من خواهد
بود؟
پدر جان!
در کربلا، مرا تازیانه زدند، خیمه ها را
سوزاندند، طناب بر گردن ما انداختند و بر شتربی حجاز
سوار کردند و ما را اسیران از کوفه به شام آوردند.
.
پس لب هایش را بر لب های بابا گذاشت و آن قدر گریست
تا جان به جان آفرین تسلیم کرد. پشت خمیده زینب علیهاالسلام شکست، رو به سر برادر
فرمود: آغوش بگشا که امانتت را باز گرداندم. دیگر کسی ناله های شبانه رقیه علیهاالسلام
را در فراق پدر نشنید.