رو به بالا و رو به پایین نماز میخواند.رو به چپ و رو به راست به رکوع میرفت. به پس و به پیش و به زیر و به زبر قنوت میخواند..میچرخید و سلام میداد...میرقصید و به سجده می افتاد... خدا گفت:چه میکنی با این همه شور و با این همه بی پروایی؟ میخواهی به دیگران بگویم چه میکنی تا بیایند و سنگسارت کنند؟ جوانمرد گفت: تو نیز می خواهی به دیگران بگویم که چقدر مهربانی و چقدر بخشنده تا همه بی پروا طغیان کنند؟! ـ جوانمردا تو چیزی نگو...من نیز چیزی نخواهم گفت......
جوانمرد خندید و جوانمرد چرخید و جوانمرد رقصید و نام آن چرخیدن و خندیدن و رقصیدن نماز شد! |